عشق در لحظه پدید می آید، دوست داشتن در امتداد زمان .
عشق معیارها را در هم می ریزد ، دوست داشتن بر پایه معیارها بنا میشود.
عشق ویران کردن خویش است و دوست داشتن ساختنی عظیم .
عشق ناگهان و ناخواسته شعله می کشد، دوست داشتن از شناختن
سرچشمه می گیرد .
عشق قانون نمی شناسد ، دوست داشتن، اوج احترام به مجموعه ای از قوانین طبیعی است .
عشق فوران می کند چون آتشفشان و شره می کند چون آبشاری عظیم ،
دوست داشتن جاری می شود چون رودخانه بر بستری با شیب نرم .
عشق ، دق الباب نمی کند ، حرف شنو نیست ، درس خوانده نیست ،
درویش نیست،حسابگر نیست ، سر به زیر نیست ، مطیع نیست ،
دیوار را باور نمی کند ، کوه را باور نمی کند ، گرداب را باور نمی کند ، زخم دهان باز کرده را باور نمی کند ، مرگ را باور نمی کند؛ و در آخر سربازی نرفته نیست؛ دشمن هم نیست . * عشق لطفی است بی معنا
* عشق موجی است بی دریا
* عشق افسانه ای است گنگ
* عشق سوختن وخاکستر شدن است. پرنده را دوست دارم نه در قفس عشق را دوست دارم نه برای هوس تو را دوست دارم تا آخرین نفس!!!
دوست داشتن برتر از عشق است...
حرف قشنگ()
عـــشــق و دیـــوانــــگی
محمد ::
دوشنبه 22/8/85 ساعت 9:36 صبح
در زمانهای بسیار دور ، زمانی که پای هیچ بشری به زمین نرسیده بود همه فضائل و تباهی ها در کنار هم شناور بودند. آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند یک روز خسته تر و کسل تر از همیشه دورهم جمع شده بودند . زکاوت از میان فضائل گفت : بیایید یک بازی کنیم ، مثلا قایم باشک . همه از این پیشنهاد خوشحال شدند .
دیوانگی از میان تباهی ها به میان پرید و دوید و گفت :« من چشم میگذارم,من چشم میگذارم »
همه از این پیشنهاد خوشحال شدند چون هیچ کس دوست نداشت دنبال دیوانگی بگردد . همان بهتر که دیوانگی به دنبال آنها می گشت دیوانگی کنار درختی رفت و چشم گذاشت : یک ، دو ، سه و ... همه باید پنهان می شدند .
اصالت پشت ابرها پنهان شد . لطافت از هلال ماه آویخت . خیانت درون سطل زباله جای گرفت . هوس به مرکز زمین رفت . طمع در کیسه ای که خورد و خسته بود پنهان شد . دروغ گفت که زیر سنگها میرود اما به ته دریا رفت ! چون او دروغ بود .
عقل در این میان با خود گفت : من پنهان نمی شوم بهتر است مراقب فضائل دیگر باشم . اما دیوانگی فریاد زد : همه باید پنهان شوند ، نگهبان نمی خواهیم و عقل به ناچار پشت کوهی پنهان شد و دیوانگی همچنان می شمرد : "هفتاد و دو ، هفتاد و سه ، هفتادو چهار...و آنکه در این میان مردد بود عشق بود .عشق جایی را برای پنهان شدن نمی یافت . جای تبعیضی نیست ، همه می دانیم که عشق را نمیتوان پنهان کرد . و دیوانگی..... همچنان می شمرد. " نودو سه و نود چهار و ..."و عشق میان بوته گل سرخ پنهان شد . دیوانگی به انتهای شمارش رسید : " نود و هشت و نودونه و صد"حال باید همه راپیدا می کرد . اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود ، تنبلی تنبلی اش آمده بود پنهان شود ، لطافت را از شاخ ماه پایین کشید . خیانت را از سطل زباله ، طمع را در کیسه ، حتی دروغ را از ته دریا بالا کشید . اما هر چه گشت عشق را نیافت . از یافتن عشق نا امید شده بود که حسادت زیر گوشش زمزمه کرد "همه را پیدا کردی به جز عشق؟! او را در میان بوته گل سرخ پیدا کن .
و... دیوانگی با شادی و هیجان شاخه ای چنگک مانند از درختی چید ، و با احساس و هیجان به اقتضای دیوانگی اش درون بوته گل سرخ کرد . یک بار ، دوبار ، سه بار ... ناله ای از میان بوته شنید .عشق بیرون آمد ، دستانش را روی صورتش گذاشته بود ، از میان انگشتانش خون می چکید . شاخه میان چشمانش خورده بود ، دیگر نمی توانست جایی را ببیند ، او کور شده بود . دیوانگی فریاد زد"خدا یا من چه کردم . من چه کردم ، چگونه تو را درمان کنم"و عشق نالید و گفت تو با این دیوانگی و احــــساس و هیجانت چگونه می خواهی مرا درمان کنی اگرمیخواهی به من کمک کنی از این پس راهنمای من شو . چنان شد که از آن پس عشق کور است و دیوانگی در کنار او .
ای کاش آنروز عقل پنهان نشده بود .
حرف قشنگ()
حرف امــروز
محمد ::
شنبه 20/8/85 ساعت 10:22 صبح
امروز مانند همیشه زیباست مانند همیشه خورشید داشته است مانند همیشه همه چیز دارد اما اطمینان دارم مانند هر شب امشب ماه نخواهم داشت.......
یادگاری بر قلب من نوشتی ، اسمت را در برگ برگ زندگی من حکاکی کردی. اما حالا؟...
یادگاری هایت در نزد من به امانت خواهد ماند و در مقابل آنها تنها قطره اشکی به نماد رسید به تو خواهم داد....
اسمت را نمیتوانم از برگ برگ زندگیم پاک کنم پس تمام صفحه های با تو بودن را خواهم درید و اسمت را به تو خواهم داد تا شاید روزی در صفحه زندگی مرد دیگری قرار دهی.
احساسات لطیف را نمی توان پاک کرد. پس تنها می توان آنرا در نهایت به قتل رسانید.
شاید از امروز من یک قاتل سر گردان باشم. قاتلی که هیچ دادگاهی توان صادر کردن رای اعدام را برایم نداشته باشم.
نمی دانم شاید باید از خویش فرار کنم به نا کجا آباد پناه ببرم! به دور دستها جایی که مطمئن باشم دیگر اثری از تو نخواهم یافت! اما احساس میکنم امکان پذیر نیست
فریادم را از پس این جملات می شنوی؟ حتی آسمان هم از فریاد من گریست اما ابن بار دیگر گریه مکن!
در سراب زنگی تنها امید به چشمان تو داشته ام ، اما این بار در سراب زندگی مدفون خواهم شد.
راهنمای شبهای تاریک منفریاد رس روزهای طوفانی من ستاره آسمان به ستاره ام و رویای همیشگی خوابهای من دیگر تنها با رویایت زندگی خواهم کرد.............
حرف قشنگ()
آنتی بوی (پسر)
محمد ::
جمعه 12/8/85 ساعت 7:9 عصر